نویسندگی در شرایط اضطرار

گاهی برای باز شدن ذهنم انواع کتاب ها را می خوانم،فیلم میبینم و به داستان ها گوش می کنم. منتظر فرصتی هستم تا ایده ای برای نوشتن را در هوا بقاپم.

 

و در این لحظه شکارچی این داستان هستم.

 

بخوانید: “داستان نویسندگی در شرایط اضطرار”

 

امبرتو اکو می گوید هنگام حادثه، که ناچار می شوم تنها یک کتاب را از میان مجموعه کتاب هایم نجات بدهم، کاش زمان کافی نداشته باشم که انتخاب کنم.

 

شاید اکو آخرین نفری باشد که از خانهی درحال سوختنش بیرون می زند، با کتابی در دست، که شاید اولین نسخه ی چاپی بینوایان باشد. دکتروف قرار بود برای بچه اش رضایت نامه ای بنویسد که او بی دردسر با اولیای مدرسه برود اردو. اتوبوس مدرسه بیرون منتظر بود و دکتروف مینوشت و پاره می کرد.

 

او وقت کافی نداشت تا متنی منقح بنویسد. سرآخر همسرش آمد و دوسه خطی نوشت و بچه های منتظر در اتوبوس را نجات داد. شاید دکتروف فكر می کرد چون نامزد جایزه ی نوبل است می تواند نوشتن رضایت نامه را این همه به تأخیر بیندازد.

 

ولی بعد به این نتیجه رسید که نوشتن برای نویسنده ها سخت تر است تا برای آدم هایی که نمی نویسند. شاید هم دکتروف به آرزوی اکو فکر می کرد، این که کاش هنگام نوشتن بعضی چیزها وقت کافی نداشته باشم.

 

وقتی فقط سه دقیقه وقت دارید رضایت نامه بنویسید، هرچه بنویسید رضایت نامه خواهد بود، حتی اگر شعر بنویسید. وقتی خودتان را در موقعیت اضطرار قرار می دهید ناچار همان کاری را می کنید که باید بکنید، رضایت نامه بنویسید، فقط یک کتاب را از درون آتش نجات بدهید و… ولی دکتروف از آن فرصت سه دقیقه ای استفاده نکرد، مثل روبرتو بولانيو که از فرصت کوتاه نوشتن رمان حجیم ۲۶۶۶ استفاده نکرد، با این که روزانه بیست ساعت کار می کرد.

 

اما بولانيو هیچوقت آرزو نکرده بود کاش برای نوشتن وقتش کم باشد. کبدش از کار افتاده بود، و در نهایت مرد، و متنی ناقص به جهان اضافه شد، متنی که لاجرم باید کامل بدانیمش چون در شرایط اضطرار و اطلاع نویسنده از مرگ قریب الوقوعش نوشته می شد، مثل رضایت نامه ای که دکتروف نوشت..

 

عجیب دلنشین بود، حالا متوجه می شویم باید فرصت های اضطراری در نوشتن را در هوا بقاپم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *