به عنوان یک نویسنده جوری زندگی کنید که…

به عنوان یک نویسنده جوری زندگی کن که اگر یک روز تصمیم داشتی کتاب زندگیت و بنویسی،عادات و روتین های مخصوص به خودت رو داشته باشی که همه تورو به اون سبک و خصوصیت بشناسند.

 

 

از زمانی که تصمیم گرفتم یک نویسنده بشوم سبک زندگی ام تغییر کرد، حال و هوای روزهایم،مدل فکر  کردن هایم،فیلم دیدن هایم،مطالعه کردن هایم و سبک تعالم با دیگران عوض شد.

 

 

احساس می کردم با شخصیت جدیدی روبه رو شده ام که علاقه مندم بیشتر او را بشناسم.

 

هر چه بیشتر به دل این نویسنده وارد می شدم بیشتر از عادتها و سبک و شخصیت او خوشم می آمد.

 

 

امروز که این مقاله را می نویسم از دید و سبک و نگاه خودم به سادگی می نویسم درگیر هیچ قاعده و قانون و سئو و رتبه گوگل نیستم، دیری نیست متوجه شده ام سبک خودم برای مخاطب جذاب تر باشد حتی اگر تجربه ساده یک روز ساده از زندگی خودم باشد، زمانی که خودم را به عنوان یک نویسنده درگیر قائده و قانون این دنیا نمی کنم بیشتر می نویسم،طولانی تر می نویسم،درگیر پیدا کردن ایده نمی شوم، اجازه می دهم قلبم برای شروع نوشتن تصمیم بگیرد.

 

 

به عنوان یک نویسنده باید جوری زندگی کرد که به نظر خودم اگر روزی نامی از منیره مردانی به عنوان یک نویسنده موفق و هنرمند در سطح دنیا آمد و یک عده تصمیم گرفتن در یک شب نشینی در مورد من و کتاب جذابی که از من خوانده اند صحبت کنند، و این افراد خواستند توصیه و الگویی از من به عنوان یک نویسنده داشته باشند مثلا بتوانند از سبک خواب و بیداری من به عنوان یک عامل موفقیت در نویسندگی من یاد کنند و بتوانند از آن برای سبک زندگی و مهارت خود استفاده کنند.

یعنی چی؟

 

 

عادت و روتین خواب و بیداری من به عنوان یک نویسنده

 

تا حدودا ۴-۵ سال پیش از آن دسته افرادی بودم که تا پاسی از شب بیدار بودم و یک جورهایی آنورتر از پاسی از شب بیدار بودم، نزدیک به صبح مثل یک جنازه می افتادم و حدودا ساعت ۱۱ ظهذ به اصرار مامان از خواب بیدار می شدم.(همراه با سردرد وحشتناک،عصبانی) نیمی از روز گذشته بود و تا نهار صرف می شد به بعد از ظهر می رسیدم و مشخص است خستگی طول ظهر و سنگینی نهار کشان کشان من را به انتهای شب می رساندم و دوباره تا پاسی از شب با برنامه های پراکنده می گذشت.

 

 

زندگی من به دو قسمت تقسیم می شد:

 

زندگی زمانی که یک روانشناس بودم.

زندگی زمانی که یک نویسنده شدم.

 

 

دو سبک زندگی با عادت های کاملا متفاوت.

 

 

در سبک زندگی روانشناسی، پر از تخیلات بلند پروازانه و دور از دسترس بودم و بدون ذره ای عمل کردن، فقط تا می توانستم برای یک زندگی ایده آل رویا پردازی می کردم.

 

 

به ظاهر می دانستم چه می خواهم، در بیرون شخصی نسبتا موفق، خوش صحبت، اهل مطالعه دیده می شدم. اما در درون از هم پاشیده و تخریب شده بودم، دور خودم می چرخیدم. اصلا نمی دانستم که هستم و چه تصمیمی برای آینده و زندگی ام دارم حتی به عنوان یک روانشناس که نه، به عنوان یک انسان معمولی هم سبک و عادت خاصی برای زندگی ام نداشتم.

 

 

در سبک زندگی نویسندگی، اول راه نمی دانستم چرا، ولی آهسته آهسته همه چیز تغییر کردم، رفته رفته به شخصیتی دیگر تبدیل شدم، زندگی ام جان گرفت و سبک و روتین هایش خودشان را جمع و جور می کر دند و هر روز یک روز متفاوت را به من نشان می دادند.

 

 

در زندگی به سبک نویسندگی، وارد سبک زندگی نویسنده های دیگر شدم، (خیلی نزدیک) اتفاقی که در سبک زندگی روانشناسی اصلا به آن فکر نمی کردم، دیدن عادت و روتین ها و سبک زندگی نویسندگان دیگران گاهی من را ساعت ها در سکوت و تنهایی به درون خودم می کشاند، کاری که در زمان سبک زندگی روانشناسی حتی به عنوان یک روانشناس انجام نمی دادم.

 

 

قلم به دستم گرفتم و از خودم می نوشتم، از خودم سوال می پرسیدم، با خودم درد و دل می کردم، از غم و شادی هایم می نوشتم.

 

 

رفته ر فته از انسان نویسنده درونم خوشم آمد.به او نزدیک تر شدم، در یک روز خاص به طرز باورنکردنی انسان نویسنده درونم از من خواست او را در آغوش بگیرم،خواب بودم یا بیدار؟ صدایش را کاملا واضح می شنیدم، مقاومت کردم و حو.اسم را پرت کردم اما دوباره صدایش را شنیدم.

 

 

می گفت: الان همون زمانی که باید من و بغل کنی، خیلی سعی کردم متوجه احساسم نشود اما دردمندانه شروع به گریه کردم،مثل طفلی سرم را به توی بدنم کشیدم، دستانم را مشت کردم و اشک ریختم حتی نمی خواستم آن صدا با من و درون من روبه رو شود، حتی از او که نمی شناختم کیست خجالت می کشیدم.

 

گرمهای دستانش را حس کردم دستانم را لمس کرد و مرا در آغوش گرفت، نمی دانم چقدر زمان گذشت اما آرامشی عجیب را در کل زندگی ام در همان زمان تجربه کردم.

دیگر آن صدا را نمی شنیدم، احساس می کر دم دوستش دارم و الان بیشتر از آن لحظه احتیاج به شنیدن دوباره صدایش داشتم اما تمام شد. و انسنان بعد از این اتفاق یک نویسنده شد.

 

 

برگردیم به سبک خواب و بیداری در زندگی نویسندگی من:

 

همان طور که گفتم در سبک زندگی قبلی تا پاسی از شب بیدار می ماندم، و خیلی از اتفافات نافرجام و زننده زندگی ام به نظرم از همین بی برنامه بودنهای سبک و عادت های زندگی ام بود.( من به سبک زندگی هیچ انسنان دیگری کاری ندارم، در این مقاله به شخص دارم در مورد سبک زندگی روتین و شخصی خودم صحبت می کنم، ممکن برای یک شخص دیگر شب بیداری خلاقانه تر باشد، در هر صورت تصمیم با خود شماست.)

 

 

بعد از ورود به سبک زندگی جدیدم، و علاقه ای که به زندگی در این مرحله از زندگی ام داشتم،خیلی جالب بود همه چیز داشت عوض می شد.عادت هایم، مطالعه ام، روابطم، دیدم به زندگی، زیاد می نوشتم (البته منظورم فقط به عنوان یک نویسنده نیست، نوشتار برای هر کسی در هر جایگاه و شغلی یک درمان محسوب می شود.) سبک خواب و بیداری ام تغییر کرد. یک مدت تصمیم گرفتم از شب نشینی ها و موکول کردن کارها به آخر شب خودداری کنم و زودتر بخوابم حدداقل ساعت ۱۱تا۱۲ توی رختخواب باشم.

 

 

روزهای اول به شدت سخت بود، دیدن آد مهایی که با آنها خوش می گذشت تصمیم را برایم سخت می کرد و هم اینکه آن آدمها،موبایلم و گاهی مثلا مطالعه آخر شب همه چیز را سخت می کرد.

 

تا اینکه با روش “۳ساعت کار روزانه” آشنا شدم آن هم به واسطه توصیه های رهبر مدرسه نویسندگی که نویسندگان زیادی در سطح کشور با او آشنا هستند. استاد شاهین کلانتری.

 

 

۳ ساعت کار روزانه یعنی؟ هر روز ۳ساعت بی وقفه روی کار مهم و یا کارها و پروژهای مهمی که د ارید متمرکز شوید. بدون هیچ مزاحمتی، ۳ساعت آفلاین، در سکوت و تنهایی تا کارتان را به انجام برسانید. و اگر می خواهید بیشتر در مورد ۳ساعت کار روزانه بدانید می توانید کتاب الکترونیکی که به همین عنوان نوشتم را در همین سایت مطالعه کنید. لینک کتاب ۳ساعت کار روزانه

 

 

فرمول ۳ساعت کار روزانه، من را به سمت و جهتی خاص از زندگی ام کشاند، سعی می کردم در طول روز این ۳ساعت ها را عملی کنم. در ابتدا یکی دو ورزی انجام شد اما مسائل روزانه زندگی، کارهای خانه و موضوعات بیرون از خانه اجازه نمی داد متمرکز روی این ۳ساعت ها کار کنم.

 

 

همین طور که گفتم به یک شخص دیگری تبدیل شده بودم، توقع یک آدم کامل و ایده آل را در ابتدای راه از خودم نداشتم  اما در هر صورت نمی توانستم اجازه دهم اتفاقات و تنبل های سبک زندگی قبلی دوباره پیش بیاید، سبک خواب و بیداری ام به این اتفاق خیلی کمک کرد. شب ها زود می خوابیدم و صبح ها ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می شدم. خانه را سکوتی و تنهایی لذت بخشی فرا می گرفت، هیچ صدایی نبود، آن تایم از صبح هیچ کس توقع هیچ کاری و وظیفه ای را از من نداشت. از این بی توقعی و سکوت استفاده می کردم و تا ساعت ۹ بی وقفه کار می کردم.

 

 

مدتی گذشت. احساس می کردم نسبت به تمام سالهای زندگی ام کارهای بیشتر و مهم تری انجام داده ام، مثلا: نوشتن اولین کتاب الکترونیک را با همین سه ساعت در روز در یک هفته به اتمام رساندم و در سایتم قرار دادم، نوشتن کتاب چاپی را شروع کردم و در عرض ۵ماه به اتمام رساندم و راهی انتشارات کردم و خیلی اتفاقات مهم دیگر که از حوصله شما خارج است.

 

زندگی به سبک ست گادین (وبلاگ نویسی)

 

به عنوان یک نویسنده جوری زندگی کنید که اگر روزی در جمعی از شما و کتابهایتان حرفی به میان آمد، از مدامت و آثار متنوع شما و استمراری که در نوشتن داشته اید صحبتی در میان باشد.

 

 

یک نویسنده را فقط نوشتن است که می سازد، یک نویسنده را کتابها و افکارش هست که می سازند و با نوشتن است که نوشتن اتفاق می افتد.

 

 

به علت ارادتی که به ست گادین و سبک زندگی اودارم و علاقه وافری که به کتابهایش دارم( فریب ایکاروس، مهره حیاتی،گاو بنفش، قبایل، تمرین و….) گه گاهی به زندگی او سرک می کشم و هیچ چیز به اندازه اینکه او “۱۸ سال هر روز در وبلاگش می نوشته” مرا متعجب نکرد. مگر اماکان پذیر است یک نفر بتواند هر روز در مدت این همه سال در وبلاگش بنویسید؟

 

 

این موضوع هر روز در ذهنم می چرخید، چه عادت و سبک جالبی، از آنجایی که خیلی علاقه داشتم سبکم نزدیک به سبک ست گادین باشد سعی می کردم هر روز در وبلاگم بنویسم که خوب خیلی از روزها این اتفاق نمی افتاد، و متوجه شدم اگر از میلیونها نفر نفر در این کره خاکی فقط و فقط یک تا دو نفر می توانند این کار را انجام بدهند پس مطمئننا کار سختی خواهد بود.

 

 

تازه متوجه شدم اصلا چرا باید وبلاگ بنویسیم و یا اینکه چرا  بعضی از وبلاگ ها  به “قبرستان وبلاگ شخصی” نسبت داده می شوند، این وبلاگ ها گاهی با هزینه های زیاد و با شوقی فراوان راه اندازی می شنود اما در مدت زمانی کم و مطالبق با کمال گرایی صاحب وبلاگ زمانی که از گوگل رتبه ای دریافت می کند یا اینکه نمی تواند مطلبی بنویسد که سئو داشته باشد این وبلاگ ها برای همیشه رها می شوند.

 

 

و من از این مسئله سئو و رتبه گوگل در مدت نزدیک به یک سالی که از راه اندازی وبلاگم می گذرد به واسطه طراح سایتم آقای سعید قائدی برای همیشه رها شدم و این اتفاق باعث شد ترس از عالی ننوشتن را کنار بگذارم و به هیچ چیز جزء قلم و سبک و عادتهای نوشتن خودم فکر نکنم و فقط اون مطالب و مقالاتی را داخل سایتم بنویسم که به خوندن و نوشتن اونها علاقه دارم.

 

 

و جالب تر اینکه زمانی که یک سبک زندگی که متعلق به شخص خودت هست رو پیدا می کنی همه کارماها،کائنات و واسطه های واقعی در دنیا جمع می شوند تا به ما کمک کنند که به اون صورتی که دوست داریم زندگی کنیم.

 

 

آنقدر سبک و عادت ۱۸سال نوشتن ست گادین برای من جالب بود که تصمیم داشتم واقعا یک روز این کارو هر روز انجام بدم واقعا دارم میگم هر روز انجام بدم با اینکه خیلی سخت خواهد بود، دوباره کائنات و واسطه ها به لطف خدا دست به دست هم دادن تا این آرزو و هدف هم از لیست اهداف من تا حدودی خط بخورند. به واسطه نویسنده هنرمند و دوست عزیزم خانم بیتا کیهانی وارد این راه شدم و در حال حاضر با این مقاله ۶۱ روز است که هر روز یک مقاله در وبلاگم نوشته ام و امروز مطمپن هستم برای من روز خاصی است که هیچوقت تجربه نکرده ام و به احتمال زیاد من الان می توانم خودم را نزدیک به ست گادین احساس کنم و همین موضوع باعث می شود احساس کنم زندگی سبک نویسندگی از من انسان متفاوتی ساخته است و همین اتفاق وبلاگ نویسی در هر روز موضوع بزرگی است که کمتر کسی از میلیون ها انسان در جهان می توانند از پس این کار بربیایند.

 

 

به عنوان یک نویسنده جوری زندگی کنید که همه شما را به سبک و عادت های خودتان بشناسند و از شما و عادتها و سبک زندگی تان به احترام یاد کنند.

 

در تمام این مقاله از دو سبک از زندگی من خواندید که یک سبک دوران سردرگمی و اشفتگی من بود و یک سبک دوران شکوفایی و زندگی ایده آل من بود.

 

 

به نظر خودم، هیچکدام از این دو سبک زندگی نه خیلی عالی هستند و نه خیلی بد، با اینکه در سبک زندگی روانشناسی شدیدا به روانشناسی و رشته ام علاقه داشتم نمی توانستم شخصیتی متفاوت و هنرمند از خودم را در این مرحله از زندگی بیرون بکشم و شاید بلد نبودم علم روانشناسی را با چیزی ترکیب کنم که هم مفید و کمک کنده برای دیگران باشد و هم اینکه خودم لذت ببرم.

 

همین دوره از زندگی و دغدغه هایش بود که من را به آن صدا و در آغوش کشاندنش رساند و همان دغدغه ها و سردرگیم ها بودند که من را مجبور کنند به سبک زندگی روانشناسی با دیدی جدید نگاه کنم تا بتوانم خود واقعی ام را پیدا کنم و سرانجام دستاورد این ترکیب در من شد: نویسنده روانشناس

 

که خود این مقاله هم بی ربط به این سبک نویسنده روانشناس نیست این مقاله نوشته شده تا به روح و روان یک نویسنده رسیدگی بکنه،اگر سالهای سال هم بگذرد نویسندگی و روانشناسی با وجود من عجین خواهند ماند و این همان موضوعی بود که سالها برای کشفش تلاش می کردم و به آن دست یافتم.

اگه دوست دارید بدونید نویسنده روانشناس چه کسی هست بخونید: (نویسنده روانشناس-کسی است که از روانشناسی به عنوان راهی الهام بخش برای ورود به حیطه نویسندگی بهره می گیرد.)

 

 

به عنوان یک نویسنده جوری زندگی کنید که مثل این مقاله من بتوانید بدون ترس از ایده نداشتن و با تمام وجود یک حدود ۲۰۰۰ و خورده ای کلمه بنویسید یا حتی یک مینی کتاب بنویسید.

 

 

به عنوان یک نویسنده جوری زندگی کنید که عادت های شما از شما شخصی خاص و متفاوت بسازد. دقیقا مثل همین موضوع وبلاگ نویسی ست گادین هر روز به مدت ۱۸ سال که در حال حاضر بالاتر از ۱۸ سال است.

 

 

به عنوان یک نویسنده جوری زندگی کنید که زندگی شما یک سیستم باشد نه یک هدف خشک و ساده.

 

اگر تصمیم گرفته اید برای همیشه یک نویسنده باشید، این کلمه نباید فقط یک کلمه تزئینی نوشته شده توی لیست اهداف شما روی دیوار باشد. یادتان باشد نویسندگی و نوشتن باید هر روز در زندگی شما جریان داشته باشد.

 

 

نویسندگی هدف نیست یک سیستم است.

 

 

این مقاله در اینجا به پایان رسید و طبق معمول هر روز که با خودم تکرار می کنم قصد دارم اینجا برای شما هم بنویسم:

 

این مقاله طولانی با تمام وجودم نوشته شد و از نوشتن تک تک کلماتش لذت بردم، به هیچ عنوان وسط مقاله هنگ نکردم،نترسم، بدون ایده نماندم و به راحتی نوشته شد. این همان سبکی است که یک نویسنده باید بنویسد.

 

 

به عنوان یک نویسنده جوری زندگی کنید، که بدون ترس بنویسد و اینکه هر روز بنویسید.

پایان

 

 

یک پاسخ به “به عنوان یک نویسنده جوری زندگی کنید که…”

  1. Avatar بیتا کیهانی گفت:

    ممنونم منیره جان پشتکار و ذوق شما قابل تحسینه دوست بی‌نظیرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *