چرا نویسنده شدم؟

رسیدن از جمع به تنهایی،رسیدن از تنهایی به نویسندگی.

 

 

اولین باری که عاشق نویسندگی شدم دقیقا شروعش زمانی بود که وقتی می خواستم از همه چیز فرار کردم به یک گوشه تنها پناه می بردم می نشستم پای نوشتن.

 

نوشتن را با موسیقی مورد علاقه ام همراه میکنم.

 

به یک پژوهشگر و محقق تبدیل می شوم کل سایت های ایرانی،خارجی،مقالات و فضای مجازی را زیر و رو میکنم تا مطلبی درباره نوشتن و نویسندگی به چشمم بخورد،چنان با لذت سایت ها را می خوانم انگار به یک سفر مورد علاقه ام به کنار دریا رفته ام.

 

از هر چیزی که می خوانم لذت میبردم،طوری که انگار با هر کدام از آدمهای این سایت ها که به نام نویسنده و تولید کننده محتوا هستند سالها است که آشنا هستم از سبک زندگی شان لذت میبرم.

 

تا قبل تمام این اتفاقات،روانشناس بودم و عاشق مطالب این علم،سخنرانی می کردم و مشاوره می دادم بعد از مدتی احساس می کردم فرسوده و غمگین شده ام بعد از هر مشاوره تا هفته ها زجر آدمها زندگی ام را تحت تاثیر قرار می داد و از آدمها متنفر می شدم همه را خشمگین،خائن،بی رحم حس می کردم.

 

آنقدر وجودم را آزرده بود که کمتر مراجع قبول می کردم و فقط برای اینکه سمت روانشناس را حفظ کنم نقاب رضایت به چهره می زدم و ادامه می دادم.

 

گاهی از غم سنگین مراجعان و تاثیری که بر قلب شیشه ام میذاشت ساعتها گریه می‌کردم،و ناگفته نماند شدیدا به آموزش و سخنرانی علاقه داشتم اما نه در زمینه طلاق و ازدواج،نه در زمینه اختلالات روانی و نه در زمینه والد و فرزند پروری.

 

من هیچ اجباری به تحمل نقابی که زده بودم نداشتم بعد از کل روز که با نقاب روانشناسی خوشبخت با مدارک جدایی و طلاق،مشاوره پیش و پس از ازدواج،طرحواره درمانی، cbtو…… به خانه بر می گشتم نقابم را با خستگی تمام به کناری می گذاشتم،من با تمام زجرها آرزو می کردم فردا متفاوت شروع شود.

 

تغییر از کجا شروع شد؟

 

با تمام دردها و آرزوها و ای کاش ها به خواب می رفتم،هر روز ۵ صبح از خواب بیدار می شدم و باز هم با همان رنج درونی و مثل یک انسان افسرده بی دلیل گریه می کردم و با دستم قلبم را می فشردم،دلم تنگ چیزی بود که نمی دانستم توی دلم جنگ بود که هیچ چیز در آن زمان به غیر از صفحات صبحگاهی آرامش نمی کرد.

 

آنقدر زجرهای زندگی و وضعیت و نقابی که برای خودم ساخته بودم مثل کرم در ذهنم می لولیدند و هر زمان قسمتی از ذهنم را می خوردند و نابود می کرد کل وجودم را،تنها راه درمانشان صفحات اول صبح بود.

 

کرم های خزنده و جونده ذهنم را یکی یکی هر روز صبح به روی صفحات کاغذ پرت می کردم و هر روز ذهنم آرام تر و سبک تر می شد و خودم تنها کسی بودم که هنوز متوجه این موضوع و این اتفاق بزرگ نبودم.

 

با تمام دردهایی که می دیدم و نقاب سختی که به صورتم چسبانده بودم مدام به دنبال مکانی برای پنهان شدن بودم جایی که دور از همه چیز و همه کس باشم.

 

هر جای امنی که پیدا می کردم دور از همه،من بودم و دفتر و قلم و موبایل و کتاب هایم،و یک موسیقی آرامش بخش و تمام.

 

در آن لایه پنهان زندگی،آشکارترین و واقعی ترین آدم دنیا بودم،من خود خودم بودم به دور از ترس،به دور از رنج و هر نوع نقابی.

 

شاید آدمهایی که من را در کل روز با نقاب موفقیتهایم می دیدند،در این لایه پنهان خود واقعی ام را می دیدند خود واقعی ام را بیشتر دوست می داشتند.

 

در آن زمان ست گادین و کتابهایش و موضوع هنرمندی اش ذهن مارمولکی ام را غلغلک می داد خودم باشم و هنر و متفاوت بودن را تجربه کنم،آنقدر کتابهایش را خواندم که ناخودآگاه متوجه شدم من آرامشم را در همان تنهایی و لایه پنهان زندگی یافته ام.

 

تمام آدمها دنیا و ارتباطات و سخنرانی ها و شغل زندگی ام را تبدیل به کلمات کردم و هنرم را با عنوان نویسنده روانشناس و بلاگر در نوشته هایم به دیگران عرضه کردم.

 

نویسندگی و نوشتن تنها انتخاب من بود،شنیدن صدای دلنشین کلیدهای تایپ،موسیقی و نوشتن و محتوا بزرگترین تصمیم های زندگی من شدند من با محتوا لذت دوباره را تجربه کردم.

من تولد یک نویسنده را با چشمانم دیدم.

ادامه……

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *