حالا وقتش رسیده که داستان زندگی خودم را بنویسم.

من به اندازه خودم بزرگ هستم،آنقدر بزرگ که هیچ کس به خودش اجازه ندهد مرا کوچک ببیند.

 

همان طور با خودم حرف میزدم حس تحقیرشدن کل وجودم را گرفته بود،شاید اصلا تصمیم نداشتم حرفهای ناگفته ذهنم را به صورت متن در سایت هوا کنم،اما این فقط یک دلنوشته نبود من داشتم داستان زندگی خودم را به زبان می آوردم و تصمیم داشتم داستان زندگی خودم را بنویسم.

 

گوشی موبایل هنگ کرده،دیوانه دیوانه شدم،لعنت به این روزگار که از حافظه گوشی هم شانس نیاورده بودم.

 

می دانستم به شدت عصبانیم اما شاید حس می کردم به نظر یک تعدادی تحقیر شده و کوچکم،ولی من اجازه نمی دادم سرنوشت و زمانه همان طور بماند،بزرگ می شوم آنقدر بزرگ که همه آنها آرزو کنند کنار من باشند.

 

من تلاش می کنم خودم می دانستم گیج گیجم از مسیری که تازه آغازش کرده بودم ولی می دانستم باید این مسیر راه بروم و انجامش بدهم.
من شاهکار خودم را خلق خواهم کرد و در واقعیت انسانی متفاوت خواهم شد که دیگر نگران دنیا و انسان های مجازی نباشم محیطی که یک فرصت بود و فعلا دلم می خواست از این محیط دور باشم.

 

گوشه لبم و محکم با دندون نیش گازی زدم و با دلی پر و نگاهی اخم آلود با خودم گفتم: راه دیگری نداری این نوشته ها که می نویسی صفحات صبحگاهی ساده یا یک سری دلنوشته نیست،این نوشته ها خود من هستند و من نویسنده واقعی این نوشته ها هستم.

 

گاهی شکستن بهانه ای است برای بزرگ شدن،گاهی باور نکردنت بهانه ای است برای اینکه خودت را باور کنی و مسیر را طی کنی.
هیچ کس حتی در همین لحظه و همین محیط در اتاق کوچکم با ذهن بزرگی که دارم،حق ندارد رویاها و روزهای خوبم را خراب کند.
حتی آدمهایی که مرا با مکان و خانواده ساده و متوسطم مقایسه می کنند.

 

یادم باشد امروز اگر حالم خوب است من کالا به مردم نمی فروشم،من به مردم کشورم ارزش می فروشم،و دنیا را جایی بهتری برای زندگی انسانها خواهم کرد.

 

اگر می خواهی من را با تمام داشته ها و نداشته هایم مقایسه کنی،و مرا قضاوت کنی،بدان من همینی هستم که هستم،حتی اگر تو خوشت نیاید.
من ارزش می فروشم و تمام دارایی ام ذهنم،اسم نویسنده،قلمم و چند برگه سفید برای لولیدن کلمات است.

 

 

هیچ کس نمی تواند رویاها و ارزشهایم را خراب کند و در آخر بدان هر کاری بکنی حالم شاید ۲ دقیقه،یک ساعت یا یک روز بد باشد اما نمی توانی سرنوشتم را خراب کنی.

 

حالا وقتش رسیده است که داستان زندگی خودم را بنویسم.
سیر و سفرم را شروع کنم و زنگ بیدار باش را دنبال کنم،تا توانم چند برابر شود و زندگی ام را تغییر بدهم.

 

کانال را عوض کن.
قصه ای متفاوت براب خودت بساز.
از نظر من،زندگی نمایشنامه ای محشر است که آن را برای خودم نوشته ام و بنابراین هدفم این است،که در آن سرگرم کننده ترین نقش را خودم بازی کنم.
(شرلی مک لین)

2 پاسخ به “حالا وقتش رسیده که داستان زندگی خودم را بنویسم.”

  1. Avatar زینب ریگی گفت:

    سلام.
    نوشته‌تان فوق‌العاده زیبا و آشنا بود.
    موفق باشید

  2. ممنون از شما که وقت گذاشتید و خوندید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *