با حس ناچاری و ناتوانی چه کنیم؟

داستانی از روزهای ناچاری و ناتوانی

روزهایی در زندگی پیش خواهد آمد که احساس ناتوانی شدید خواهید کرد، جوری از زندگی نالان می شوید که انگار داخل یک گونی شما را مشت باران کرده اند. تمام بدنتان درب و داغان است.

 

 

جز خودتان کس دیگری شاهد این ضربات مهلک نخواهد بود، در شرایطی قرار می گیرید که به آن ناچاری و ناتوانی می گویند.

 

 

مثلا: زمانی را تصور می کنم که برای نوشتن کتاب چاپی ام محتاج یک لپ تاپ بودم، از سر ناچاری نوشتن اولین صحفات کتابم را از کاغذ های گراف خیاطی شروع کردم، احساس نانوانی می کردم و ناچارا نوشتن کتابی ۱۷۳ صفحه ای را از روی کاغذ گراف شروع کردم.

 

احساس ناچاری می کردم، نمی توانستم از کسی برای کالایی گرانی مثل لپ تام کمک بخواهم، خودم بودم و خودم.

 

۳ماه از زمان زندگی ام روی کاغذهای گراف گذشت، گاهی با لبخند و گاهی با اشک و این احساس ناچاری خردم می کرد مخصوصا زمانی که از طرف انتشارات در شرایطی قرار گرفتم که باید پیش نویس اولیه کتاب را تحویل می دادم. به هزار بهانه متوسل شدم تا کسی متوجه این ناچاری نشود.
به قولی: صورتم را با سیلی سرخ نگه می داشتم.

 

نتیجه:

من از ان دسته اشخاصی بود که در احساسات ردخور نداشتم، به محض تحقیر شدن و شکسته شدن کنار می کشیدم و نقش قربانی و طفل یتیم را به خودم میگرفتم، به قدری احساس ناتوانی می کردم که ساعت ها به حال خودم گریه می کردم.

 

رفته رفته، بزرگ شدن را یاد گرفتم. تحمل طوفان سنگین حرفها را یاد گرفتم. کمتر اجازه می دهم ناتوانی و ناچاری را به من القاء کنند. هنوز گاهی دچار این احساسات می شوم و در حال راه حل دادن به خودم در مواقع سخت هستم و حداقل این را می دانم حس ناتوانی و ناچاری از بیرون به من تحمل نشده است. بلکه، این عزت نفس آسیب دیده خودم بوده است که مرا به چاه عمیق ناتوانی می کشانده.

 

و اینکه متوجه شدم زندگی را نمی توان نه پیش بینی کرد و نه تضمین کرد، ممکن است همین فردا تلخ ترین حادثه زندگی ات را تجربه کنی. اما اگر به قدری بر سر عزت نفس مان دست محبت کشیده باشیم خود او راه حل و درمان آسیب های بیرونی خواهد بود.

هیچ اتفاقی در این دنیا بی حکمت رخ نمی دهد و گاهی این احساس ناچاری انسان را به تکاپو می اندازد.

 

حکمته داستان از سر ناچاری نوشتن کتاب چاپی ام روی کاغذ گراف این بود که، به جوش و خروش برای راه حل افتادم و از آن حس فاصله گرفتم و کمک خواستم و زمان زیادی طول نکشید که کلمات اول کتاب چاپی ام را در صفحه ورد لپ تاپ شخصی ام نوشتم، این حس موفقیت قابل توصیف نیست.

 

هنگام ناچاری و ناتوانی شبیه بچه گربه ای یتیم و بی دفاع می شویم تنها کاری که از پس آن برمی آییم آن است که، تا می توانیم به حال خودمان غصه می خوریم.

 

راه حل:

سرنوشت هیچ انسانی را محکوم به ناچاری و ناتوانی نخواهد کرد مگر اینکه خود ما تصمیم بگیریم نقش یک قربانی و یک کودک یتیم را بازی کنیم.

 

هر زمانی که احساس ناچاری و ناتوانی کردید نگاهی به روبه رو و آینده خود بیندازید، آینده ای که می تواند متفاوت از گذشته ای پر از خشم و احساس ناتوانی باشد.

 

در این مسیر تنها خود ما کمک خودمان خواهیم بود، باید خودمان را دلداری بدهیم، با خودمان همدردی کنیم و حتی گاهی به تنهایی برای همان لحظه زاری کنیم.

اما فقط همان لحظه سوگواری مجاز خواهد بود.

 

می دانیم گاهی حس ناتوانی انسان را ضعیف می کند، درمانده می کند. باید بتوانیم قدرتمند و محکم روی دو پای خودمان بایستیم.

 

دوباره تکرار می کنم سرنوشت با انتخاب خودش هیچ انسانی را محکوم به ناتوانی و ناچاری نمی کند و روزی خواهد رسید که لبخندهای موفقیت تان گوش عالم را کر خواهد کرد و شما پیروز میدان ناچاری و ناتوانی خواهید بود.

 

خودتان را در آغوش بگیرید و از صبوری خودتان در برابر حس ناچاری و ناتوانی تشکر کنید.

هیچ کس نمی داند که روزی، قدرتی که خودتان می توانید در ذهن تان در برابر ناچاری خلق کنید در آینده چه دستاوردی برای شما به بار بیاورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *