گابریل گارسیا مارکز کیست؟

کلمبیا، ۶مارس ۱۹۲۸
گابریل گارسیا مارکز در منطقه ای حاره ای،پایین علامت اقیانوس اطلس و مدار راس السرطان، در دهکده کوچکی در کارائیب که با کشتزارهای موز حصار شده ،به دنیا آمد.

در سال ۱۹۸۲ جایزه نوبل ادبی به نویسنده ی شاهکار “صد سال تنهایی” که جهانی را زیر پا گذاشت،اختصاص یافت.

قلم جادویی
“صد سال سال تنهایی”

دهکده ماکاندو تنها ۲۰خانه کاهگلی و نیین داشت، خانه ها در ساحل رودخانه بنا شده بود.

آب رودخانه زلال بود و از روی سنگهای سفید و بزرگی شبیه به تخم جانوران ماقبل تاریخ می گذشت.جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان بایست، با انگشت بهشان اشاره کنیم. هر سال نزدیک ماه مارس، یک خانوادهی کولی ژنده پوش چادر خود را در نزدیکی دهکده برپا می کرد و با سروصدای طبل و کرنا اهالی دهکده را با اختراعات جدید آشنا می ساخت.

گابریل گارسیل مارکز می گوید:
از زمان تولدم، می دانستم که نویسنده خواهم شد. می خواستم بشم.

من اراده، تمایل، شجاعت و قابلیت نویسندگی را داشتم.

همیشه می نوشتم و هیچ وقت به چیز دیگری فکر نکردم.

هیچ وقت فکر نمی کردم،بتوانم با نوشتن معاشم را بگذرانم‌، بخاطر اون حتی حاضر بودم از گرسنگی بمیرم.

داستان سرای لجوج، قادر به هر گونه چشم پوشی در راه نویسندگی، با نوشتن “صد سال تنهایی”، آفرینشی تازه از جهان ارائه داد.

ماکاندو دهکده ی کوچک کارائیب، قاره ای تمام و کمال است.

اما واقعا ابتدای آفرینش دنیا چه بوده است؟

رمانی واقعی که به نظر رویایی می رسد.

یا داستان های ارواح که مرا نمی ترساند. چه چیز از یک کودک، یک جادوگر می سازد؟

در ابتدای داستان، کلنل نیکولاس مارکیز پدربزرگ حضور دارد، در ابتدای قرن، این مرد جوان از خانواده ای سرشناس در جنگ داخلی هزار روزه ای که کشور را ویران می سازد، شرکت می کند.

کلنل یک دوست و همرزم صمیمی به نام “پاتچکو” داشت، آنها دوشادوش هم جنگیدند. و در جنگ هایی که ژرنرال های اساطیری برپا ساخته بودند، همدیگر را گم کردند.

کلمبیا در جنون برادر کشی ها زائیده شد.

در اکتبر سال ۱۹۰۸، روزی کلنل نیکولاس و پاتچکو با هم دوئل کردند. جنگی تن به تن، کلنل پاتچکو را کشت و نزدیک بود خودش هم کشته شود. بعد از مراسم عزاداری، کلنل شهر زادگاهش را ترک کرد و به مدت یک ماه در کوه های “سیرانوادا” از دیده ها پنهان شد.

 

۲۰ سال گذشت. کلنل دختری به نام لوئیزا داشت او عاشق تلگرافچی جوان دهکده “گابریل النجیو” می شود.اما کلنل با خشونت در مقابل این ازدواج نامتناسب می ایستد. دلدادگان با هم عهد می بندند:
مردن بهتر از جدایی است.

آنان هزار حیله و نیرنگ بکار می برند تا دسیسه پدر و همسرش “ترانکیلینا” را خنثی کنند. سرانجام با هم ازدواج می کنند. لوئیزا نام اولین کودکش را “گابریل” می گذارد. و گویی به عنوان کفاره، کودکش را به پدربزرگ می سپارد.

 

گابریل گارسیا مارکز تا ۸ سالگی با پدربزرگ و مادربزرگش در ” آراکاتاکا” زندگی کرد. ترانکیلینا و کلنل او را لوس کردند و با صبر فراوان دنیا را برایش نقل می کردند.

از زبان گابریل گارسیا مارکز:

من و پدربزرگم تنها مردان خانه ای پر از زن بودیم. من زندگی عجیبی را پشت سر گذاشتم. چرا که زنان، تحت سرپرستی مادر بزرگ، در دنیایی فوق طبیعی زندگی می کردند.

دنیایی تخیلی که همه چیز در آن اتفاق می افتاد. چیزهایی کاملا به دور از واقعیت، جزئی از زندگی روزانه بودند.

من هم عادت کرده بودم و این طور فکر می کردم.

 

پدر بزرگم از واقع بین ترین افرادی بود که تا به حال شناختم، او برایم داستان هایی از جنگ داخلی و تحولات سیاسی تعریف می کرد. او با من مثل یک بزرگسال صحبت می کرد.

بنابراین من میان دو دنیا تقسیم شده بودم.

دنیای پدربزرگ که روزهایم را با او می گذراندم. چرا که او وقت زیادی را صرف من می کرد. و دنیای زنان، به موازات دنیای پدر بزرگ، که با آنها شبها تنها می ماندم.

وقتی در صندوق گشوده شد، هوای سردی از آن بیرون زد. درون صندوق جسم بلورین بزرگی دیده می شد که درونش هزاران هزار سوزن وجود داشت. ونور غروب در این سوزنها به صورت ستارگانی رنگارنگ پخش شده بود.

“خوزه آرکادیو بوئندیا” که می دانست بچه هایش منتظر جوابی آنی هستند، دستپاچه شد و زمزمه کنان گفت:

“این بزرگترین الماس جهان است.” مرد کولی جمله او را تصحیح کرد و گفت:
“نه، این قالب یخ است.”

 

با مرگ پدربزرگم، آن دنیا به یکباره ناپدید شد.”آراکاتا را ترک کردم. به والدینم پیوستم.”

 

کسانی که باهاشون هیچ وقت زندگی نکرده بودم.پدربزرگ بهترین مشوق من برای بیان احساساتم باقی ماند. این یادگاری است که از او حفظ کرده ام. و من همچنین تصویر کشوری را حفظ کردم، که او از کشورش در طول جنگ داخلی و مخصوصا دوران ژنرال اوریب اوریب داشت.
فراموش کردن چنین پدربزرگی خیلی سخت است.

کودک از دنیای سحرآمیز “آراکاتاکا” بیرون آورده شد. در حافظه او چهره ها،خانه ها، درختان، بوها و داستان های این دنیا در گذرند. در نستالژی عذاب دهنده ای که هنوز او را رها نکرده، “گابریل گارسیا مارکز” هنوز هم منشاء واقعی نوشته هایش را نیافته است.

بعد از گذشت سالیان دراز، هنگام بازگشت، آراکاتا در یک لحظه ی آنی و تعیین کننده کلید دنیایی که او را گمشده می پنداشت، به او بازگرداند.

حال گابریل گارسیا مارکز اولین فصل از کتاب خاطراتش و سپس فصل جدید از کتاب بی پایان آرزوهایش را برای ما می خواند:

قبل از آنکه بتوانم عکس العملی نشان بدهم، به من گفت:
من مادر تو هستم. من آمده ام از تو بخواهم تا در فروش خانه مرا همراهی کنی. احتیاجی نبود به من بگوید چه خانه ای، چرا که برای ما تنها یک خانه در دنیا وجود داشت، خانه ی قدیمی پدربزگ در آراکاتاکا، جایی که شانس تولد در آن داشتم و هیچ وقت تا کمی قبل از هشت سالگیم ترکش نکردم.

نه مادرم و نه من، نمی توانستیم تصور کنیم این پیاده روی بی زبان دو روزه، چنان تعیین کننده شو. که حتی طولانی ترین عمرها هم برای نقل آن، کافی نباشند.

راه به هم رسیدن بسیار طولانی است. یک جدایی دیگر زندگی کودکی او را زیرورو می کند.

 

در سن ۱۶ سالگی گابریل گارسیا مارکز برای ادامه تحصیل بورس دریافت می کند. او باید کارائیب را ترک کند.

او سوار بر کشتی بخار و طی چند روز طولانی، مسیر رودخانه ای “ماگدالنا” را از دریا تا کوهپایه های آند، بالا می رود.

مقصد او شهر “زیپاکویرا” و دبیرستان ملی “وارونس” است.

این نوجوان که از ساحب آمده، سختی، سرما و اندوه این روستای کوهستانی را تحمل می کند. او بسیار می خواند. با اشتیاق می خواند.مخصوصا شعر را. اشعار شعرای اسپانیایی قرن طلائی و همچنین پیشروان لاتینی_آمریکائی مانند “روبن داریو”، “پابلو نرودا” و شاعر انقلابی کلمبیایی “پیراسیل”.

 

 

دوره پس از دیپلم:
گابریل گارسیا مارکز پس از اخذ دپیلم، برای ادامه تحصیل در رشته حقوق به ” بوگوتا” رفت. او این شهر را دوست نداشت، شور و شوق کارائیبی او در این خیابانهای یخ زده، جایی که مردان سیاه پوش با رفتاری تشریفاتی در حرکتند، منفجر می شوند.

آنجا کتاب نیز هست. کتابهای بسیار. او از نوشتن دست می کشد. او مردد است، تا روزی که داستانی اورپایی، کشفی شگرف به او هدیه می کند.

 

گابریل می گوید: من سعی کردم، داستان کوتاه بنویسم. احساس می کردم حتی اگر موضوعی داشته باشم، نمی دانم چطور باید بنویسم. تمام تلاش هایم بی نتیجه ماند. چیزی کم بود.

عاقبت، زمانیکه در دنشکده حقوق “بوگوتا” بودم. هنگام بازگشت به خوابگاه دانشجویی، جایی که زندگی می کردم. اما نکته مهمی وجود داشت:
“یک متد.” متد نقل داستان.

که هنوز آن را به دست نیاورده بودم. آن رستاخیزی بود. از جا برخاستم و اولین داستان کوتاهم را نوشتم.

به دنبال مطالعه در این زمینه، “سومین تسلیم” را در روزنامه “ال اسپیکتادور” به چاپ رساندم.

از آن زمان به بعد، تمام مطالعاتم را به سمت رمان معاصر معطوف ساختم. که هنوز هم موفق به خروج از آن نشده ام.

 

مارکز سه داستان در روزنامه بزرگ بوگوتا “ال اسپاکتادور” به چاپ می رساند.

“ردوار دوز آلامیا” نویسنده و منتقد استعداد، داستان نویسی او را کشف کرد.

از زمان استقلال، کلمبیا در آشوب اجتماعی و سیاسی تقریبا ثابتی به سر می برد. نظامیان مزارع را ویران کردند.

در ۱۹۴۸ در بوگوتا، گاتیان از رهبران سیاسی با گلوله کشته شد و مردم بوگوتا دیوانه وار خیابان ها ریختند. خوابگاهی که مارکز در آن زندگی می کرد به آتش کشیده شد.

“این شاید نشانه آن باشد که زمان بازگشت به کارائیب است.”

گابریل گارسیا مارکز، روزنامه نگار می شود.

مارکز می گوید:
من همه چیزم را از دست دادم.

اولین ماشین تحریرم که پدرم به من هدیه داده بود. و یه سری دست نوشته، از این بابت متاسف نیستم.

من به “کارتا خنا” رفتم و تحصیلاتم که در سال دوم حقوق متوقف شده بود، را ادامه دادم.سال دوم را تمام کردم.

اما از سال سوم دیگر برای من جذابیتی نداشت. من از قبل کاملا فریفته و مجذوب ادبیات و روزنامه نگاری بودم.

 

برای آنکه درآمدی داشته باشم به روزنامه “ال یونیور سال” در خیابان “سن خوان دودواس” در کاراخننا رفتم.

مردی پشت پیشخوان در حال نوشتن بود. به او نزدیک شدم. نمی دانم چطور جرات کردم. چون من خیلی خجالتی بودم. خیلی بیشتر از حالا. خجالتی بودم اما وارد فضایی ناشناس شده بودم.

به او گفتم:” می خوام اینجا کار کنم.”

گفت: “چه کاری؟” گفتم: “می نویسم”

اسمت چیست؟ اسمم را به او گفتم.

او داستان ها و مقاله ی زالامئای مرا خوانده بود. او “کلمان مانوئل زابالا” بود.

به مت گفت:” برام یک مقاله بنویس.” خوشحال بود.
و همان روز من روزنامه نگار شدم.

 

شمارش مقالات،گزارشات و پاورقیها در ذهن مارکز مفهومی بدیع و جاه طلبانه از خبرنگاری به وجود می آورد. او می خواهد در کارتا خنا مدرسه ی خبرنگاری احداث کند.

متون روزنامه ای مارکز همه نشانی از تعهدی بنیانگرایانه، ادبی، شهرنشینی و سیاسی دارند.

فکر می کنم دلیل جذب من به روزنامه نگاری این بود که، آنچه بیشتر از ادبیات برایم جالب بود توجه بود، نقل اتفاقات بود.بر این‌اساس، روزنامه نگاری را باید نوعی از ادبیات دانست.

مخصوصا گزارش نویسی. من از این عقیده دفاع می کنم. چون خود روزنامه نگاران از پذیرفتن گزارش به عنوان سبکی ادبی اجتناب می کنند. و در نهایت ارزش آن را پائین می آورند.

به نظر من گزارش: داستان کوتاهی است که کاملا واقعیت داشته باشد.
داستان نیز بر واقعیت تکیه دارد. همچنین داستان های تخیلی.

هیچ داستان تخیلی کاملا ساختگی نیست. همیشه چرخه ای از تجربیات وجود دارد.

 

من در مسیری که مرا به سمت روزنامه نگاری کشاند، نیز این روند را مشاهده کردم. مرحله ای بالاتر بود، نه تنها در فرایند یادگیری بلکه در پیشبرد علاقه ی واقعی ام: نقل داستان.

 

بوگوتا،تمرین پلیس
در میان چیزهایی که مارکز می خواهد نقل کند، کارتلهای مواد مخدر و فساد، حکومت گروه های ارتش آدم ربایی و قتل بسیاری از روزنامه نگاران نیز وجود دارد.

او جنگی داخلی را نقل می کند جنگی دیگر و بی پایان، که می تواند کشور را از داشتن آینده محروم کند.

 

 

“گزارش یک آدم ربایی”
افیونی ویرانگر از هروئین، خودش را به عنوان “پول راحت” در فرهنگ ملی داخل کرده است.

اتفاق نظر در اینکه، مانع بزرگ خوشبختی قانون است، که خواندن و نوشتن به هیچ دردی نمی خورد.

و اینکه،با پول زندگی بهتر و امن تری خواهیم داشت.

این کتاب سخت ترین و حزن انگیزترین کتاب من است.

اما امیدوارم بتواند آیینه ای باشد تا کلمبیاییها خودشان را در آن ببینند.
چیزی که به ما اجازه می دهد در وضعیت بهتری باشیم.

کتاب “صد سال تنهایی”
مارکز با نوشتن “صد سال تنهایی” به شهرت فراوانی رسید، او از قوانین گاها دست و پاگیر خشنود می شد.

چرا که معنای اعتبار را می دانست و به کار می برد. مارکز برای حقوق بشر مبارزه کرد.

سازمان “Hebeas” را برای دفاع از زندانیان سیاسی بنا کرد. و تمام قاره ی آمریکا را به عنوان سیاستمدار رهایی بخش زیر پا گذاشت.

رقابت او با فیدل کاسترو به افسانه تبدیل شد.او موضع گیری می کند.

خودش را به خطر می اندازد. به مرگ تهدید می شود و از دادن ویزا به او خودداری می شود.

 

 

گارسیا مارکز به سینما علاقه مند می شود.

سینما برای من تنها یک سرگرمی بود.

برایم‌جذابیت چندانی نداشت. تا اینکه با ” آلوارو سپدا” آشنا شدم.سینما از نظر او فرهنگ‌قرن بیستم بود.

ما زیر نور ستارگان و ماه فیلمها را تماشا می کردیم.

به سینما علاقه مند شدم.

و هنگامی که به “ال اسپکتادور” برگشتم،نقد فیلم ها به من سپرده شد.
مارکز به مرکز بی منازع سینمای آمریکای لاتین،مکزیکو می رود.

او با سینماگران،تولیدکنندگان و بازیگران رفت و آمد می کند.

او نوشته های نویسنده ی مکزیکی “خوان رولغو” را برای سینما تنظیم می کند.

حرفه سناریونویسی در او آزادی سرنگونی زمان، برای بهتر ساختن آن را، بیدار می کند.

با این وجود نتیجه ی کار رضایت بخش نبود. گارسیا مارکز بطور موقت به این کار می پرداخت، ناامید می شود.

از میزان شیفتگی من به سینما کاسته شد.

فیلمسازی را به همان دلیلی که رمان می نوشتم و یا روزنامه نگاری می کردم، انجام می دادم.

سینما روش دیگری برای روایت زندگی است.

گارسیا مارکز مدرسه سینما در کوبا تاسیس کرد. در سال ۱۹۸۵.

برای سینما چه اتفاقی افتاد؟

متوجه شدم ساختن فیلمی که آن را تصور می کنم، بسیار سخت است.

 

 

راه مارکز فقط و فقط “راه نویسندگی” است.

آماده برای جنگی تازه، طولانی و بیهوده
جواب دادم:
به او بگو تنها چیزی که آرزو دارم این است که نویسنده بشوم و خواهم شد.
با ارزش ترینها برای مارکز ترجمه اسپانیایی نویسندگان انگلیسی و آمریکایی است‌.

با مطالعه آثار آنها خیلی زود، بازتاب رویایی که خودش دنبال می‌کرد را در آثار فاکنر پیدا کرد.

در زمینه رمان جدیدش، که پیروانش در آن زمان همینگوی و فاکنر بودند، مطالعات زیادی انجام دادم.

این بار شروع به مطالعه جدی این آثار کردم. و کشف کردم که قرابت زیادی میان دنیای رمان نویس جنوب آمریکا و واقعیتی که در آراکاتاکا شناختم، وجود دارد و دلیل آن بسیار ساده است.

آراکاتاکا دهکده کشتزارهای موز است که توسط شرکت “یونایتد فروت” ساخته شده است.

من از بعضی چیزها شگفت زده می شدم.

مثلا اتفاقاتی در رمان فاکنر. اما نمی دانستم که این شگفتی از آنچه، او از کشورش تعریف می کند، ناشی می شود و یا بر اثر یادآوری آراکاتا، دنیای کودکیم است.

بنابراین فهمیدم که پایه و منشا ادبیات من و ار آنچه که می توانم با تمام وجود روایت کنم.

مطالعه آثار نویسندگان آمریکای شمالی به من کمک کرد تا به طور صحیح آنچه از قبل در وجودم داشته ام را کشف کنم.

 

آن زمان بود که در مسیری مناسب شروع به حرکت کردم.

اولین گام در این مسیر، “طوفان برگ” بود که در “برانکیلینا” و در پرتو حضور دوباره “آراکاتاکا” نوشته شد.

 

مارکز راهش را با نوشتن رمان عظیم “خانه” ادامه داد.

 

اما به علت سنگینی کار او را رها کرد و به پروژه دیگری یعنی “ساعت شوم” که بیانگر تشویش و فلاکت جنگ داخلی بود، پرداخت.

 

سفر به اروپا، متارکه ای جدید در راه نویسنده، مانع از به پایان رساندن این رمان می شود.

مارکز به عنوان فرستاده روزنامه “ال اسپکتادور” به پاریس می رود.

اما روزنامه به دستور ژنرال “روخاس” دیکتاتوری که قدرت را در کلمبیا به دست گرفته بود، بسته شد.

 

 

شروع داستانی دیگری
هنگامی که او”ساعت شوم” را به پایان می رساند. داستان دیگری خود را به او تحمیل می کند.

و او آن را به یکباره می نویسد، گویی می خواهد آن را آزاد کند.

من در پاریس مانده بودم و منتظر یک جک بودم. در پانسیون هر روز می آمدم پایین تا ببینم چک رسیده یا نه. نیم نگاهی می انداختم. سرایدار با علامتی به من می گفت نه و من به اتاق برمی گشتم و می نوشتم.

من یک بلیط برگشت داشتم. آن را پس دادم و پولش را درکشو گذاشتم. هر روز کمی از آن پول را برمی داشتم تا چیزی بخورم. سپس باز می گشتم و دوباره می نوشتم.
تمام وقتم وقف ادبیات شده بود.

 

من در پانسیونی در خیابان “کویاس” سکونت داشتم. در پانسیون رو به رو شاعر “نیکو لاگین” زندگی می‌کرد. ما همگی می رفتیم تا او را ملاقات کنیم.

 

گابریل گارسیا سیاسی می شود.

باید یک مدت کارهای ادبی ام را رها می کردم و به سیاست می پرداختم.
من پشیمان نیستم. باید این‌کار را انجام می دادم. اما برای خروج از آن مجبور به بازگشت به عقیده ابتدائیم بودم.

تعهدات یک نویسنده منحصر به سیاست نمی شود. بلکه تمام واقعیات را در بر می گیرد.

 

بعد از سالها تحقیق،مطالعه،سختی و تنگدستی مارکز راهی که او را به ماکاندو می رساند را ترک نکرد.

“صد سال تنهایی” طی دوره ۱۴ ماهه نوشته می شود.

اما کتابهای دیگر نیز از این تجربه خارق العاده زائیده می شوند.
مارکز با کلامی آهنگین و مسحور کننده داستان انسانهای فقیر و غنی را بازگو می کند.

از خیلی وقت پیش در فکر نوشتن رمانی بودم که در آن همه جور اتفاقی بیافتد.

کتابی که بازگو کننده خاطرات آراکاتاکا از داستان های شگفت انگیزش، از خرافاتش و از دلهره هایش باشد.

 

در ابتدا همه چیز باید در خانه اتفاق می افتاد. فکر کردم اسم این رمان را خانه بگذارم. اما خیلی زود ماندن در خانه برایم غیرممکن شد.

در عوض ماکاندو را ترک نکردم. اما داستان ماکاندو را ترک نمی کند.

تقریبا آن چیزی بود که می خواستم بنویسم. رمانی که همه چیز در آن اتفاق بیفتد.

“عشق سالهای وبا”
اما کتاب مورد علاقه من “عشق سالهای وبا” است.

این همان چیزی است که باقی خواهد ماند. “صد سال تنهایی” کتابی افسانه ای است. من از شایستگی هایش صحبت نمی کنم.

او همان طور که از کنار اتاق دوخت و دوز می گذشت. یک زن مسن و دختر جوانی را از پنجره دید که روی دو صندلی، خیلی نزدیک به هم نشسته بودند و کتابی را که زن روی دامنش نگاه داشته بود، میخواندند.

درس تمام نشده بود، ولی دختر سرش را بلند کرد تا ببیند چه کسی از کنار پنجره می گذرد و آنگاه تصادفی، سرآغاز طوفانی از عشق بود که با گذشت نیم قرن هنوز آرام نگرفته بود.

برای نوشتن این کتاب، مانند یک روزنامه نگار، هر روز و به طور جداگانه با آنها صحبت می کردم. در غیر این صورت گفته های ضد و نقیض می گفتند و حتی گاهی با دعوا و مرافه صحبتهایشان پایان میگرفت.

تمامی داستان را بازسازی می کردم.

“عشق سالهای وبا” داستان عشق آنها را با تمام جزئیات، بیان می کند.

 

اما “عشق سالهای وبا” کتابی انسانی است که دقیقا از آنچه که هستیم صحبت می کند.

عشق سالهای وبا در کارتاخنا اتفاق می افتد. مارکز در دورنمایی رنج کشیده داستان زندگی خودش را به تصویر می کشد.

از دید گابریل گارسیا سه نوع زندگی وجود دارد:

زندگی جمعی، خصوصی و محرمانه.

در هر سه نوع زندگی من، حضور زنان ضروری بوده.

به دلائلی که نمی توانم توضیح بدهم، با زنان تفاهم بیشتری دارم تا با مردان. با آنها راحت تر ارتباط برقرار می کنیم.

چون فکر می کنم آنها را به خوبی می شناسم.

 

 

حالا یکی از کلیدهای زندگی زناشویی را به تو می دهم.

زنان می گویند، مشکلات زوجین با گفتگو حل خواهد شد، اما برعکس است.

هنگامی که با آنها بحث می کنیم به دعوا ختم می شود. باید اعتماد کرد. فراموش کرد و گذشت.

از وقتی این موضوع را کشف کردم دیگر دعوا نمی کنم. ما بحث نمی کنیم و از آن می گذریم. می بینی که همیشه به یادت خواهد ماند.

 

الهامات گابریل گارسیا از کجا نشان می گیرد.

همان طور همیشه گفته ام، الهامات من از فرهنگ عامه سرچشمه گرفته است.

من فرهنگ های دیگری را نیز می شناسم. در مورد آنها تحقیق کرده ام. اما چیزی که واقعا مرا تغذیه می کند و به من انگیزه می دهد فرهنگ عامه است.

من آن را مطالعه نکرده ام از آن اشباع شده ام. و من با آن زندگی می کنم.

نه شهرت و نه سفر نتوانستند آن را از من جدا کند. من همیشه در جریان اتفاقاتی که می افتد، هستم و از آنچه شاعران نوازنده می خوانند، خبر دارم.

میدانم از کجا می آیند و ترانه هایشان را می شناسم.


داستان و نوشتن.

هر متن نتیجه نظمی سرسختانه و برخوردی روزمره با کلمات است. تسلطی که در طول زمان کسب می شود در تکنیک داستان نویسی است.

 

نوشتن داستان های تخیلی نوعی هیپنوتیزم است.

سعی می کنیم خواننده را هیپنوتیزم کنیم تا به داستانی که برایش نقل می کنیم فکر نکند.

تعداد زیادی میخ، پیچ و لولا احتیاج داریم تا او بیدار نشود و این چیزی است که من نجاری می نامم.

تکنیک کتاب مانند روایت یک فیلم، الهام یک چیز است و روایت یک چیز دیگر.

 

تعریف داستان و تبدیل آن به واقعیتی ادبی که به واقع خواننده را جذب کند، بدون این عمل نجاری غیر ممکن است.

 

بعد از پرسروصدا شدن کتابهایم متوجه شدم باید نوشتن را ادامه بدهیم، بلکه باید “صد سال تنهایی” را ادامه بدهم. هیچوقت فکر نمی کردم که در چنین شرایط سختی گیر کنم. فهمیدم که باید مسیرگ را عوض کنم.

 

اگر بلافاصله شروع به نوشتن می کردم طبیعتا در مسیر “صد سال تنهایی” قرار می گرفتم. می توانستم جلد دوم، سوم و چهارم آن را بنویسم.
و همینطور ادامه بدم. اما آنچه می خواستم نقل کنم قبلا در این کتاب بیان شده بود.

 

چیکار می بایست بکنم؟ وقتی فهمیدم که خوانندگان منتظر یک “صد سال تنهایی” دیگر هستند، مشکل چند برابر شد. قبل از نوشتن این کتاب در واقع خواننده ای نداشتم.

 

فروش هیچ کتابی به ۱۰۰۰ نسخه نمی رسید اما وقتیکه تیراژ “صد سال تنهایی” از ۸۰۰۰ نسخه گذشت و به ۱۰۰۰۰ هزار نسخه در ماه رسید و در تمام دنیا ترجمه شد.

 

متوجه شدم که تنها خوانندگان من، متعلق به “صد سال تنهایی” هستند و منتظر ادامه آن هستند. اما من این کار را نکردم و این درست نبود.من باید شروع به نوشتن یک ضد “صد سال تنهایی” می کردم.

 

 

شروع به تمرین و تحقیق در مورد روش دیگر برای روایت داستان، کردم. “پائیز پدرسالار” را نوشتم که هنگام عرضه تبدیل به یک شکست شد. کتاب فروش نرفت.

 

 

از نظر مردم خیلی دور از “صد سال تنهایی” بود. اما تا به امروز پرکارترین کتاب من بوده است.

اما خروج از این شرایط سخت است.

ارتباط پیچیده و پرفراز و نشیب میان مارکز و خوانندگانش جدانشدنی است.

 

 

صدای او تنها صدایی است که انتظارش را می کشیم. با این وجود بدون شک مارکز با خود فکر می کند که تعهد شهرت با تعهد قدرت قابل مقایسه نیست.

 

 

امروز از خاطراتش می نویسد تا با این کار به بنای یادبودی که برای او برافراشته اند، پشت کند.

 

 

من از بازخوانی کتابهایم می ترسیدم. اما حالا می دانم که یکی از وظایف نویسنده و نشان دهنده صداقت اوست.

 

 

باید همه کتابهایم را بخوانم تا از فرو رفتن جلوگیری کنم. بنابراین به همان ترتیب که آنها را نوشته بودم، خواندمشان و باید با صداقت تمام و خودخواهی کامل بگویم که از خواندنشان بسیار لذت بردم.

 

 

اما از این به بعد باید کتابهای دیگری بنویسم. بنابراین نوشتن را دوباره آموختم. من خاطراتم را می نویسم و با نقل چگونگی نوشتن این کتابها سعی در باطل کردن طلسم خودم دارم.

و موفق خواهیم شد.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *